تبليغاتX
داستان كوتاه
داستان كوتاه
Home Email Archive
مرگ دنیا

  پياده رو باریک .از آن دور که می ديدمش مثل تابلویی  بود در قاب دیوار آجری ، تیر بلند چراغ برق و سقفش شاخه درختان.پیرزن لنگ لنگان جلو می آمد. خیابان خلوت بود. نه حتی صدای خش خش برگ زیر پای عابری. هوا ابری بود. قدم ها آنقدر رفتند تا به پیرزن رسیدند. زل زدم به چشمانش . چشم ها سیاه   اما خط باریکی دور حفره سیاه بود،  رنگی مایل به سبزی رودخانه.

حرفهای عجیبی زد.

وقتی دور می شد هنوز لنگ لنگان، نمی دانم چرا احساس کردم که پیرزن           بشارت گر پایان دنیاست.

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آذر 1385 ساعت 16:27 توسط ل.عابدی |