تبليغاتX
داستان كوتاه
داستان كوتاه
Home Email Archive
بازنويسي

بازنویسی داستان قبلی است.

لنگه جوراب

آن روز باز آمدند. یعنی بابا با ماشین آورده شان. فاطی بود ، موسی و مادرش .

 بابای فاطی آخر از همه آمد. سیگار می كشید  و حرف نمی‌زد .
جاسیگاری پر می شد. خاكستر می ریخت روی ملافه سفید .

اما انگار نمی دید چشم غره های مادرم را .

 آن روز ظرف بزرگی آورده بودند پر از ترشی كه ما دوست داشتیم اما مادر هیچ وقت درست نمی‌كرد.

ناهار را كه خوردند بابا بردشان. مادر فاطی نشست جلو، كنار بابام. مادرم گوشه چادر را زیر دندان برده بود و گاز می‌گرفت.

ماشین كه كوچه را پردود كرد و رفت مادر دو تا جارو از گوشه‌ی حیاط برداشت و گفت:

_ یالا تنبلی بسه، تا بابات برگرده كل حیاط را باید جارو بزنی

بزرگ بود. وقتی تقسیم می‌كردیم با مرضیه تكه چاق به هر كی می‌خورد بیچاره بود هر چی جارو می زدی تمامی نداشت. به وسط كه می‌رسیدم سرم گیج می‌رفت. كمرم درد می‌گرفت. دلم می‌خواست روی تشك نرمی دراز بكشم.

گفتم:

_ آخه تازه ناهار خوردیم ...

_ آخه بی آخه

جارو را بالا برد كه بزند. دویدم سمت باغچه‌ایی كه پر از بوته‌های پرتیغ رز بود و مادر نمی‌توانست از وسطش رد شود.

دوید دور حیاط. اگر می گرفتم كارم زار بود. انگشتش را فرو می‌كرد توی ظرف فلفل و هل  می‌داد توی دهنم.

نتوانست. بوته‌های خاردار رز سد بزرگی بود بینمان. رفت. صدای پاهاش را می‌شنیدم. ظرف بزرگ ترشی را آورد و ریخت روی سنگ‌های سفید پله .بعد با جارو می‌كشید روی بادمجان و هویج‌های نرم نارنجی و ...، خواستم بگویم چرا اما از میان در نیمه باز چشمهاش را  ديدم كه پر از اشك بود.

روزهای مثل آن روز  ممنوع بود رفتن به اتاق و تلویزیون دیدن. می‌نشستم كنار باغچه.

شیلنگ قرمز را به شیر آب می‌بستم و باغچه را خیس می‌كردم.

 خاك نرم خوب بود. خیلی‌هاش پر از خرده‌های برگ بود. گل را گرد می‌كردی و می‌خواستی شكل قالب نان باشد یا سر آدمی تا بعد چوبی بگذاری جای دماغ و ریگی جای چشم‌ها ، تیزی برگ یا تكه چوب كوچكی از زیر نرمی گل بیرون می‌زد و نقشه‌ات را به هم می‌زد.

گل را گرد می‌كردم یعنی قالب نان، كه كلاغ آمد. دل و روده‌های مرغی كه مادرم ریخته بود توی باغچه تا گربه بخورد را به چنگال گرفت و پرید. نشست لب لانه و سرش را خم كرد تو. دوباره پر زد و رفت. پس جوجه‌هاش به دنیا آمده بودند.

نردبان را كنار تنه تنومند درخت توت گذاشتم. مرضیه رفت از درخت بالا.  نمی‌ترسید از سن‌های قهوه‌ای كه رنگ درخت بودند و بوی گند می‌دادند. رسید نزدیك لانه و داخلش را نگاه كرد. نزدیك بود كه بیفتد. ترسیده بود. كلاغ، نمی‌دانم مادر جوجه‌ها بود یا باباش آمده بود روی شاخه‌ی بالای سر مرضیه و قارقار می‌كرد.  

 مرضیه گفت:

_ یكی بود. مثه لنگه جوراب، سفید چرك با خالهای سیاه

دیگر حوصله قالب نان درست كردن و آدمك را نداشتم .با لبه‌ی چوب بلند زدیم زیر توده به هم تنیده از شاخه‌های ریز لانه. چیزی افتاد پایین و صدایی داد مثل افتادن ریحان دایی كه چاق بود و پخمه ، دویدن بلد نبود و می‌افتاد روی زمین.

مثل لنگه جوراب بود. خاكستری با دانه های ریز سیاه. تكان هم نمی‌خورد. كلاغی روی دیوار نشسته بود. یكی دیگر روی تانك همسایه. قارقار می‌كردند اما جلو نیامدند. با بیل بلندش كردم. روی سطح فلزی بیل دست و پا می‌زد و از این سر می‌لغزید به آن سر. مرضیه جوجه كلاغ را گذاشت روی دیوار همسایه. كلاغ‌ها جلو نیامدند تا بچه‌شان را ببرند.رفتیم آن طرف‌تر تا نترسند. بعد كه برگشتیم، توی لانه وارونه شده ندیدیم كلاغی و جوجه ای كه شكل لنگه جوراب باشد.

 

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اسفند 1385 ساعت 23:20 توسط ل.عابدی |