|
زنی با موهای پیچ در پیچ
كاغذ را مچاله كرد و انداخت روی میز.خطوط سیاه كتاب را با ماژیك فسفری كرد.
به جای حروف پر رنگ شده خیره شد به چوب جلا داده میز.
« مریم و سمیرا و فرزانه 6/11/79
خدا كنه این آخری رو پاس شیم »
یكی نقش قلبی با لبه های ناصاف را حك كرده بود روی میز
روبروش دختری نشسته بود. كتاب قطوری دستش. لب هاش تكان می خورد . چشم هاش را می بست انگار كه وردی را مدام تكرار كند.
بلند شد و صندلی را عقب كشید . دختر سرش را از روی كتاب بلند كرد. چشم هاش از پشت شیشه های قطور عینك : سرخ ، خسته ، خواب آلود . انگار كسی چرت بعد از ظهرش را پاره كرده باشد. با نوك خودكار محكم كوبید روی میز شیشه ای.
از میان سنگینی نگاهش گذشت. باد از لابه لای درخت كاج می گذشت. توی آستینش می افتاد و عرق را به تنش می خشكاند. دلش خواست همان جا روی سنگفرش آجری ایوان بخوابد.
پسر بچه ای آمد روبروش با موهای سیاه فر و صورت آفتاب سوخته. جعبه كوچكی دستش بود :
_ یكی از این فال را
مقوای زردی را برداشت .
چطور بگویم نمی توانم دید كه می خوردند حریفان و من نظاره كنم
چشم ها را بست.