|
شعری كه در مطلب قبلی نوشته بودم از مجموعه آغوش من كوه می زاید بود شاعرش : سارا سیامكی انتشارات نقش خورشید
این هم داستانی كه جدید نوشته ام:
لنگه جوراب
آن روز باز آمدند. یعنی بابا با ماشین آورده شان. فاطی بود و موسی و آن یكی كه اسمش هیچ وقت یادم
نمیماند با مادرش كه مانتوی خردلی پوشیده بود و لب جیب هاش سیاه بود. آخر از همه هم شوهرش آمد. سیگاری دستش بود از اول تا آخر و حرف هم نمیزد .فقط وقتی خاكستراش از جاسیگاری میریخت روی فرش مادرم چشم غره میرفت به من. جاسیگاری را خالی میكردم و زل میزدم به مرد.آن روز ظرف بزرگی آورده بودند پر از ترشی كه ما دوست داشتیم اما مادر هیچ وقت درست نمیكرد.میگفت : خوب نیست خوردنش. سرماخوردگی توی بدنتان هست هنوز
ناهار را كه خوردند بابا بردشان. ما هم رفتیم دنبالشان تا دم كوچه. زن نشست جلو كنار بابام.مادرم گوشه چادر را زیر دندان برده بود و گاز میگرفت.
ماشین كه كوچه را پردود كرد و رفت مادر دو تا جارو از گوشهی حیاط برداشت و گفت:
_ یالا تنبلی بسه، تا بابات برگرده كل حیاط را باید جارو بزنی
بزرگ بود. وقتی تقسیم میكردیم با مرضیه تكه چاق به هر كی میخورد بیچاره بود هر چی میروفتی تمامی نداشت. من به وسط كه میرسیدم سرم گیج میرفت.كمرم درد میگرفت.دلم میخواست روی تشك نرمی دراز بكشم.
گفتم:
_ آخه تازه ناهار خوردیم شكممون...
_ آخه بی آخه
جارو را بالا برد كه بزند. دویدیم سمت باغچهایی كه پر از بوتههای پرتیغ رز بود و مادر نمیتوانست از وسطش رد شود و گیرمان بیندازد. فهمیدم كه آن روز مثل آن روزهای لعنتی است كه آن زن میآمد و تا بابام برگردد اخلاق مادرم سگی بود و میگفت گل بازی ممنوع و نانوایی و نمیدانم همهی بازیها.
دوید دور حیاط، چند دور، تا گیرمان بیاورد. اگر می گرفتمان كارمان زار بود. انگشتش را فرو میكرد توی ظرف فلفل و هل میداد توی دهنمان. حتی اگر دهانت را قفل میكردی با به هم چسباندن دندانها اشك بود كه میآمد و دهانت را باز میكردی تا جیغ بزنی، حجم عظیم فلفل میرفت توی گلوت و صدات را خفه میكرد.
نتوانست. بوتههای خاردار رز سد بزرگی بود بینمان. رفت. صدای پاهاش را میشنیدم. ظرف بزرگ ترشی را آورد و ریخت روی سنگهای سفید پله .بعد با جارو میكشید روی بادمجانها و هویجهای نارنجی و ...، خواستیم بگوییم چرا اما از میان در نیمه باز دیدیم چشمهاش را كه پر از اشك بود.
روزهای مثل آن روز ممنوع بود رفتنمان به اتاق و تلویزیون دیدن. مینشستیم كنار باغچه.
شیلنگ قرمز را به شیر آب میبستیم و باغچه را خیس میكردیم. نمیترسیدیم از كرمهای خاكی درازی كه وقتی بیل میزدیم دو نیم میشدند و هر نیمه آن قدر تكان میخورد، دمش به سرش میرسید و سرش به دمش تا از حركت میایستاد. ما خاك نرم را دوست داشتیم كه راحت باشد و زبریش دست را نیازارد. خیلیهاش پر از خردههای برگ بود. گل را گرد میكردی و میخواستی شكل قالب نان باشد یا سر آدمی تا بعد چوبی بگذاری جای دماغ و ریگی جای چشمها ، تیزی برگ یا تكه چوب كوچكی از زیر نرمی گل بیرون میزد و نقشهات را به هم میزد. همینها بود سرگرمی هر روزهمان.
بهاربود. اما هنوز خوابیدن در ایوان زود بود. دو تا كلاغ بودند. یكی یكی به نوبت چوب میآوردند و لانه درست میكردند. نزدیكهای آخرش بود كه از كارخانه ریسندگی لب كوچه پشم میآوردند تا گرم و نرم باشد جاشان.برگهای سبز درخت توت كه درآمده بود هنوز آنقدر پر نبود كه ل ختی شاخههای قهوهایاش را بپوشاند. خانه كلاغ قیافه تازهایی به درخت داده بود. از توی هال كه میایستادی و به حیاط درندشت نگاه میكردی كلاغ را میدیدی. یعنی سرش پیدا بود كه روی تخمهایش خوابیده بود. آن یكی شب را تا صبح میخوابید روی تانكی كه روی پشتبام همسایه بود. نوبتی بود خوابیدنشان توی لانه. یك روز دیدم كه دیگر نبود مثل همیشه كه سر سیاه كلاغ از بالای لانه پیدا باشد. لانه خالی بود. شاید هم نه. از لب هال كه میدیدی فقط بالایش پیدا بود.
گل را گرد كردم و با چوب سوراخ سوراخش میكردم كه یعنی قالب نان باشد كه كلاغ آمد. دل و رودههای مرغی كه مادرم ریخته بود توی باغچه تا گربه بخورد را به چنگال گرفت و پرید. نشست لب چوبهای لانه و سرش را خم كرد تو. دوباره پر زد و رفت. پس جوجههاش به دنیا آمده بودند. بشكه نفتی را كه دیگر خیلی وقت بود استفاده نمیكردیم و خالی بود روی زمین قلش دادیم و كنار تنه تنومند درخت توت گذاشتیم. توتهام كمكم میرسید چند وقت دیگر. اول مرضیه رفت از درخت بالا. نمیترسید از سنهای قهوهای كه رنگ درخت بودند و بوی گند میدادند.رفت بالا نزدیك لانه و سرش را كرد تو. نزدیك بود كه بیفتد. ترسیده بود .كلاغ، نمیدانم مادر جوجهها بود یا باباش آمده بود روی شاخهی بالای سر مرضیه و قارقار میكرد. بیخیال رفتن شدم. نمیدانم توی كدام فیلم بود دیدم كلاغی چشم آدمی را درآورد. مرضیه گفت:
_ یكی بود.مثه لنگه جوراب، سفید چرك با خالهای سیاه
دیگر حوصله قالب نان درست كردن و آدمك را نداشتیم .با لبهی چوب بلند زدیم زیر توده به هم تنیده از شاخههای ریز لانه. چیزی افتاد پایین و صدایی داد مثل افتادن ریحان دایی كه چاق بود و پخمه ، دویدن بلد نبود و میافتاد روی زمین.
مثل لنگه جوراب بود. مرضیه راست گفته بود. خاكستری با دانه های ریز سیاه . و تكان هم نمیخورد. كلاغی روی دیوار نشسته بود. یكی دیگر روی تانك همسایه و قارقار میكردند اما جلو نیامدند. با بیل بلندش كردیم. روی سطح فلزی بیل دست و پا میزد و از این سر میلغزید به آن سر. مرضیه ایستاد روی بشكه . بیل را دادم دستش . جوجه كلاغ را گذاشت روی دیوار همسایه. كلاغها جلو نیامدند تا بچهشان را ببرند. ما رفتیم آن طرفتر تا نترسند. بعد كه برگشتیم، توی لانه وارونه شده ندیدیم كلاغی و جوجه ای كه شكل لنگه جوراب باشد.