|
آلبوم را ورق می زدم. میان عكس هایی كه همه پر از چشم هایی بود كه چندین سال است بی خستگی به روبرو خیره شده ، عكسی دیدم از یك روز بارانی از ساختمانی بلند با نمای آجر. باران آجرها را شسته است. ساختمان زرد تیره است. جلوتر از ساختمان تیر برقی است سیمانی اما در آن روز بارانی آن هم با دوربین یادم نیست با فلاش گرفتم یا نه تیر برق تیره است كمی مانده تا بشود گفت سیاه است و سیم های برق كه به همه جا كشیده شده .آمده حتی عبور كرده از جلوی لنز دوربین و آن قدر پررنگ و سیاه افتاده كه دیگر نگاهت نمی رود آن طرف تر تا درخت عریان را ببینی.
بعد از سیم های سیاه ردیف درختان بلند است. زمین رنگ خاك نیست. زرد است و بیشتر نارنجی هم رنگ ساختمان. برگ های ریخته درخت.
آسمان سفید افتاده . آسمان هیچ وقت سفید نیست باید ته رنگ آبی داشته باشد اما در عكس من ندارد. سفید شیری كه تا لبه های عكس پیشروی كرده.
روی بلندترین شاخه درخت لكه سیاهی را می بینی. خیلی ریز. كه شاید اگر یادت نیاید كه این عكس فقط به خاطر همین لكه است فكر می كنی لكه سیاه باید پلاستیك سیاه باشد كه باد آویخته به درخت .
عجب عكسی شده. لكه سیاه كلاغی بود كه توی آن سرما و باران نشسته بود روی بلندترین شاخه درخت . باران تند می بارید و كلاغ بی حركت نشسته بود.من روی بالكن ایستادم چون خیلی خوشم آمد از این حال و هوا اما حالا بعد از چند سال كه این عكس را می بینم هیچ نیست از آن لحظه .تنها سیم هایی كه نمی خواهم ببینم هستند پررنگ و پرحضور و كلاغ بی رنگ انگار آشغال بی اهمیتی باشد آویخته از درخت.