|
از راه كه رسیدیم زیرانداز را پهن كردیم روی سطح سیمانی پارك . بقیه نشستند روی سكوی سیمانی و ساك ها زیر پاشان تكیه به دیوار. مات و مبهوت و بی حال. من نشستم روی زیر انداز هفت رنگ. و خیره شدم به حوض آبشاری . آب از آن بالا می آمد و رد می شد از كنارمان. هندوانه های سبز را تكان می داد اما قدرت بردنش را نداشت. كیف را گذاشتم كنارم و خیره شدم به روبرو . به بقیه .ببینم می خواهند چه كار كنند. محمدی كه روش طرف احمدی بود و حرف می زدند.حسینی به جایی نامعلوم خیره شده بود.
یك ربعی گذشت . به راننده گفتند كه ساعت چهار حركت می كنیم. پنج ساعت دیگر. كوه یا شاید تپه ای با سنگ های تیز روبرومان بود و از چشمه ، خبری نبود.
گفتم : برنامه تون چیه ؟
سوالم بی جواب ماند. محمدی هم چنان پچ پچ می كرد. حسینی با همان نگاه نامعلومش و احمدی آینه را گرفته بود جلوی صورتش و ضد آفتاب می زد.
آمدم كنار سلطانی .زنش لیوان ها را از توی ساك در می آورد. گفتم :
_ میان بریم دنبال چشمه ؟
ابراهیمی گفت :
_بریم كوهنوردی
رفتیم. فكر كردم باید چشمه بالای كوه باشد. توی ذهنم این تصور را داشتم این بود كه همه رفتیم سمت كوه . اولش راحت بود اما به وسط های كوه كه رسیدیم دیگر پاهایم نای رفتن نداشت. ابراهیمی رفت بالا از یك باریكه راه خاكی كه هیچ سنگی هم برای گرفتن نداشت باید در چشم به هم زندنی خودت را می كشیدی بالا تا سر نخوری . از آن باریكی راه و خاك هایی كه بعد از رفتنش ریخت پایین ، پاهام سست شد. سلطانی بالاتر بود. زنش رسید به من .نشست روی سنگی عریض .من جایم بد بود. سنگ باریكی كه نمی شد روش تكان خورد.گفتم :
_ من حالش را ندارم. نیم ساعت می شینم اینجا و بعد می رم پایین
گفت:
_ بپر این پایین . یه سنگ راحت انتخاب كن برا نشستن
پاهام قدرت تكان خوردن نداشت. ابراهیمی رسید به بالای كوه . پیراهن سفیدش از آن بالا هم تابلو بود.
دست تكان می داد و به مسخره می گفت:
_ تو می تونی
برگشتن هم مصیبت بود . با این همه سنگ نوك تیز. كف دست هام از خار زخم شده بود. عرق می كرد و می سوخت. خستگی كه رفت پایم را گذاشتم روی پیچ خاكی و تند خودم را كشیدم بالا . به قله رسیدیم. از آن بالا دشت پیدا بود و بركه ای كوچك . باید از كوه پایین می آمدیم . ابراهیمی راه افتاد . به میان سنگ های نوك تیز رسیده بود و با دست علامت می داد: از این طرف.
امید هم بود. نشسته بود روی زمین وسر می خورد و سراشیبی را پایین می آمد. من خم شده بودم سمت جلو و از میان سنگ ریزه ها می گذشتم. ابراهیمی از آن دور داد زد:
_ بدنت را بده سمت عقب
امید از آن عقب سنگ می انداخت جلو پام.مامانش می گفت :
_ پاشو درست بایست . اینجوری می افتی
داد می زد:
_ نمی شه . لیزه
گل های بود شكل لاله اما خیلی ریز. بنفش بود. چیدم. دستم می سوخت. جیب هم نداشتم . پرت كردم عقب گفتم : بگیرش بذار تو جیبت
گل های هم بود كه زن سلطانی می گفت شقایق است. نارنجی بود با خال های ریز سیاه. می چید و دستش می گرفت. پاهام توانی عجیب پیدا كرد. تنم را عقب دادم و از میان سنگ ریزه های ریز گذشتم. شیب دامنه هل ام می داد جلو. می دویدم . ابراهیمی از آن بالا داد زد:
_ ندو
خودش میان آن سنگ های نوك تیز گرفتار شده بود و از من عقب مانده بود.رسیدم به آن حفره پر از آب كه از بالا مثل نقره می درخشید. صورتم را شستم. خواستم كفش ها را درآورم دیدم كه آب آن دورتر ها هم هست واینجا سرچشمه این همه آّب نبود. تند می رفتم . زمین خیس بود از آب چشمه. آن ها مثل یك نقطه شده بودند.ریز ریز. خیلی رفتم جلو اما هر چه به جلو نگاه می كردی دشتی بود وسیع و خیلی دور كوه هایی با برف سفید نشسته روش. خورشید می تابید به دشت و از آن دور بازهم درخشش آب پیدا بود.نشستم روی تخته سنگ. بوی پونه وحشی می آمد . پاهام را گذاشتم توی آب سرد چشمه و از شدت سردی پاهام بی حس شد. ابراهیمی رسید. می خواست برگردد. گفت :
_ برگشتش راحته . دیگه كوهنوردی نداره
باید كوه را دور می زدیم. به همین راحتی . بقیه همین نزدیكی بود . دسته ای دختر از آن دور می آمدند. كوه را دور زده بودند و نزدیك ما می شدند برای تماشای چشمه.