تبليغاتX
داستان كوتاه
داستان كوتاه
Home Email Archive
پنجره

پنجره

به پايين كه رسيدم نگاهم رفت بالا و جز چارچوب خالي پنجره چيزي نديدم . سراميك سفيد را تكه تكه هاي شيشه نقش دار كرده بود . سرم گيج رفت و چند تكه آجر سقوط كرد . آوار يازده طبقه روي سينه ام سنگيني كرد و نفسم بالا نيامد .

مردي فرياد مي كشيد از دور :

_ ببند آب را...

صداي زوزة آب مي آمد وقتي كه شير را تا به آخر باز كني . فرو رفتن تشك را حس كردم و نالة فنر تخت را .

_ پاشو خواب بسه

مريم بود.مرد فرياد زد :

_ بچه تو دستشوئيه ، ببند آب را .

_  مست كرده باز ، تو چرا بر عكس خوابيدي ؟

از روي تخت بلند شد . هنوز سنگيني آوار را روي تن ام حس مي كردم . روبرويم قابي است چوبي ، به رنگ قهوه اي سوخته . خط هايي مثل سر تير نشانه رفته سوي بالا . از دور كه نگاه كني نقش گنبدي را نگاشته. بين قوس بازي رنگ ها است .

نقش ها انگار موجوداتي زنده اند كه مدام تكرار مي شوند در زمينة جاندار تابلو  و آن جا كه بايد نقش  كامل باشد و جايش درگاه مشبك چوبي است نيمة طرح از پشت درگاه سرك مي كشد مثل آدمي كه سرش از پنجره پيدا است بي آنكه تنش ديده شود.

درگاه اول دريچه هاي مربعي دارد و ديگري از چينش مربع حفره هايي به شكل صليب . تيرگي درگاه مشبك تصوير درخت را مي پوشاند و گاهي سبزي برگ فضاي خالي را .

بلند مي شوم . كنار در پرده سفيد و لغزان است و تصوير محو پنجره . اتاق نيمه تاريك است. خواب ظهر بود يا صبح ؟ پنجره را باز مي كنم . باد گرمي به صورتم  مي خورد و از تب مي سوزم .

روبرو تا چشم مي بيند ديوار سيماني بلند است . كنارم پنجره هاي كوتاه با پرده هاي سفيد و پايين كولرهاي آبي است چيده شده روي هم . با آهنگ يكنواختي كار مي كنند : ليك لاك .......

فاصلة ميان كولر تا لبة پنجره از يك متر هم كمتر است . آنوقت چطور پسر از بالاي ساختمان يازده طبقه افتاده پايين . صورتش كشيده به ميله هاي كولرو زبري ديوار سيماني .

خنكي آب را روي صورتم حس مي كنم . سنگيني آوار مي رود . جز شرشر آب هيچ نمي فهم . مشت مي زند به در مريم : آب را ببند .

عربدة پيرمرد مي آيد از بالا :

_ بيام خونه را روي سرتون خراب كنم؟

صداي بوم بوم پاها را بالاي سرم مي شنوم . كف شامپو به موهام مانده . سردي به تنم هجوم مي برد .

***

نگاهم به مبل هاي چرمي است . قرمز . درخشندگي اش را سياهي فلز گرفته است . پيچ در پيچ . به شكل گلي در مي آيد و سر هر گلبرگ هلالي مي شود كه در فضا معلق است يا ..... نگاهم چرخش فلز را دنبال مي كند . صداي لخ لخ دمپايي زن از    پله‌ها مي آيد. پيچ را گم مي كنم . پيرمرد ايستاده روي بالكن :

_ دخترم ماشين ها را مواظب باش .

آنقدر مي ايستد تا زن در پيچ كوچه گم شود . مريم مي گويد :

_ از وقتي پسر خودكشي كرده همدمش همين زن است .

با دمپايي قرمز و چادر گلدار كه گوشة ‌آن را به دندان گرفته . توي اتاق مي آيم . در تاريكي قاب قهوه اي به پنجره اي مي ماند .

پرده را كنار مي زنم و بيرون را نگاه مي كنم . دستم را مي كشم به ديوار . از داغي و زبري مي سوزد .

پوستش كشيده به زبري سيمان . مي ترسم از اين ديوار بلند ، شيشة پنجره ها .      همه شان آوار مي شود روي سينه ام . پرده را مي كشم . بالش را كه مريم گذاشته بالاي تخت بر مي دارم و پايين رو به قاب قهوه اي مي خوابم .

از ميان حفره هاي صليبي درگاه نقش اتاقي پيدا است با در چوبي و پنجره اي مشبك تاريك از تيرگي اتاق .

 

لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385 ساعت 23:40 توسط ل.عابدی |