تبليغاتX
داستان كوتاه
داستان كوتاه
Home Email Archive
مي روم

مي روم

پيكان كه حركت  مي كند فرحناز مي گويد :حركتش نرم نيست مثل سمند .

راننده عينك  آفتابي را به چشم مي زند . سبيل كلفت جو گندمي دارد . كنارش پيرمرد ي است كه هنوز راه نيفتاده خوابش برده . فرحناز پلك هايش را بر روي هم مي گذارد .

پنجره ي كنارم ، پوششي پلاستيكي  دارد .مقاوم در مقابل آفتاب .مثل پرده نيست كه نخواستي پس اش بزني محكم چسبيده به شيشه و نمي گذارد بيرون را كامل نگاه كني . روي تپه اي لكه هاي ريز سياه ،  قهو ه اي و سفيد ديدم . كامل نيست. بايد صبر كرد تا ماشين تپه را رد كند بر گرد ي و از عقب نگاه كني كه لكه ريز گله گوسفند ي است مشغول چرا .

راننده نوار را عوض مي كند . كسي با لهجة غريبي مي خواند . تابلو سبز كنار جاده را مي بينم :150 كيلو متر مانده هنوز .

فرح سرش را تكيه مي دهد به صندلي .

_ چشمات خسته مي شه .

سر پيرمرد جلويي زيادي پايين مي آيد و از خواب  مي پرد . تكيه مي دهد به صندلي و صداي خرخرش بلند مي شود . خواننده با صداي نچسبي مي خواند . چشمم از نگاه به جاده خسته مي شود . راه باريك است و ماشين آرام مي رود . خيلي وقت مي گذرد تا تابلو سبز پيدا شود و بگويد هنوز خيلي مانده .

هوا سنگين شده . نفس عميقي مي كشم . گلوم از فشار مغنعه زخم  مي شود . چشم ها را مي بندم . فرح مي گويد :

_ به ازاي هر بيست و پنج كيلو متر يه ربع .

آفتاب به صورتم مي تابد . گرمم مي شود . پاهاي فرح كنارم است ، داغ ، خود را عقب  مي كشم . جاده شيب دارد و مرا به طرف او هل مي دهد .

**

هيچ كس از راه نمي رسد . سر را بين دو دست گرفته ام و فكر  مي كنم تا كي اينجا بايد بمانم . پيكان  نارنجي رنگ و رو رفته ايي است . صندلي اش مثل قايقي ست  گرفتار امواج . با هر تكان زير پات حركت  مي كند. از كف سوراخش آسفالت خيابان پيداست . سقفش سفيد است جاي سر مسافر ها گودش كرده و رنگش را چرك . از ماشين پياده مي شوم . راننده ها روي جدول كنار پياده رو نشسته اند و حرف        مي زنند . از دور چند مرد ساك به دست مي آيند . ماشين راه مي افتد. باز بيابان است و تپه هاي پر از خارهاي سبز تيره . كنار جاده درختي است تنها ، شاخه هايش خميده ، بي هيچ سايه ايي .

به ده كه مي رسد مرد ها پياده  مي شوند . ماشين توي كوچه  باريكي مي پيچد . شيب دارد و به سختي بالا مي رود . با هر حركت ، صندلي زير پايم مي لرزد . چند زن با چادر هاي سورمه اي ايستاده اند و نگاهم  مي كنند . هاج و واج  مانده ام . از كدام طرف بايد رفت ؟ خيره شده اند به من .

       _ مدرسه ، مدرسة انديشه كجاست ؟

زن اشاره مي كند به جاده آن طرف كوچه . روي سكو هاي دور حياط دختر ها نشسته اند . فكر مي كنم چقدر طول مي كشد تا به اين قيافه ها عادت  كنم .

آفتاب تمام حياط را احاطه كرده و چشمم را مي زند . زردي نماي آجر ساختمان ، پنجره ها با ميله هاي بلند ، دلم مي گيرد .

زني با چشم هاي ريز و لپ هاي كه به زور  در قاب مقنعه جا مي گيرد پشت ميز نشسته . كاغذ را دستش  مي دهم . مي گويد : برنامه تان چه روزهايي است ؟

سرش را تكان  مي دهد .

      _نه ، به برنامة من نمي خوره .

مداد دستش مي گيرد . مردمك ها روي كاغذ مي دود .

-آقاي كاظمي گفت  كسي را مي فرسته كه وقتش آزاد باشه هر وقت گفتم بياد .

صبر نمي كنم كاغذ را از دستش بگيرم . توي كوچه مي پيچيم . شيب دارد و هل ام مي دهد تا زودتر رها شوم .

كنار خانه اي سطلي است پر از تاپاله .. صداي گاوي از پشت ديوار مي آيد . پيكان نارنجي از آن دور پيداست .

  

 

 

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در جمعه بیست و چهارم شهریور 1385 ساعت 18:21 توسط ل.عابدی |